تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - پسرک

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

پسرک

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 26 فروردین 1394-09:03 ق.ظ

 

 

 

 

 

دوید. باز هم دوید. همه ی عمر دویده بود. می دانست ردّ کیسه ی چرک و خاکی اش روی پوست زبر شانه های نحیفش نشسته است. در عبور از اتوبانی که مملوّ از ماشین بود، به مانع سفت و سختی برخورد کرد. مانعی از نوع در زمخت و سنگین یک شاسی بلند جمع و جور.

آن که پشت فرمان بود کم سنّ و سال تر نشان می داد. لیِ گل و گشادی تنش بود. با کمربندی که کم ترین نقش را در حفظ شلوار روی باسن کم عرض یارو داشت. سگکش بدجور توی چشم می زد. یارو به طور عجیبی بی قواره نشان می داد. چند سرسفید حال به زن روی صورتش داشت.از ماشین که پیاده شد درازی قدّش بیشتر معلوم شد. کمش صدو نود تا را داشت. حتم برای به هم زدن ترکیب ابرها. زایشی، بارانی، چیزی ...

وقتی راه را بر پسرک بست همه فهمیدند دعوایی خواهد شد. دیدن یک دعوا وسط اتوبانی شلوغ آن هم بعد از ساعت ها معطّلی کم چیزی نبود. نیش خیلی ها بیرون زده بود.امّا پسرک به چیز دیگری فکر می کرد. این که پلاستیک های توی گونی بزرگ را زودی آب کند و سرِ شب به خانه برسد. یک خانه با چند اطاق تو در تو به اضافه ی چند تایی مثل خودش. تفاوت هایشان در تعداد سال های عمرشان بود. یکی دو سال بالاتر یا پایین تر.

پسرک سر تا بالای راننده را دید زد و بلافاصله کج کرد. حال و حوصله ی دعوا را نداشت. امّا راننده ویرش گرفته بود سر به سرش بگذارد. چیزی در مایه های چند چک و چند لگد. چیزی که حرصش را بخواباند. به غمی که دلش را لحطه به لحظه بیشتر مچاله می کرد خاتمه بدهد. دوست دخترش آن روز او را برای همیشه ترک کرده بود!

ناغافل زد. بی هوا. پسرک بالا می رفت فهمید امّا از پایین آمدن چیزی در یادش نبود. ضربه های بعدی راننده انگار روی یک تکّه گوشت بود. همان اوّلی روی گیجگاه پسرک خورده بود. قشنگ برده بود تا خود آسمان. جایی که از قرار ننه بابای هیچ وقت نداشته اش حضور داشتند.

باران شروع شده بود که پلیس از راه رسید. پسرک تمام و کمال خون آلود بود. یک سکّه دویست تومانی راست توی گودی گونه اش نشسته بود. زنده بود آن همه سکّه که روی او انداخته بودند، خوب دشتی حساب می شد. راننده را دستبند زدند، دوستش همچنان حرف می زد:

« آره بابا، سرِ راهیه ... معلومه کس و کاری ام نداره ... زده که زده! یه آس و پاس درب و داغونو زده !!!»

آن شب ترافیک سنگین تر از همیشه بود. باران خیلی زود ردّ خون پسرک را شست. چند ماه بعد راننده باز هم از آن مسیر می رفت. چیزی یادش نبود. پخش ماشین از فرهاد می خواند:

« بوی عیدی

 بوی توت

 بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم»       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
عاشق باش
چهارشنبه 26 فروردین 1394 12:26 ب.ظ
سلام. من یه وبلاگ عاشقانه نوشتم و از همه برای مطالب کمک میخام.یه قالب جدید هم روی وبلاگم گذاشتم و کدش رو توی مطالب قرار دادم .اگه خوشتون اومد شما هم استفاده کنید.منتظرم
نوشین
چهارشنبه 26 فروردین 1394 10:08 ق.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی
می بینمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo