کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

حسن ...

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 11 شهریور 1394-04:16 ب.ظ

حسن...

 

از همان کودکی چند حسن یکسره توی سلول های مغز نچندان بزرگم بدو بدو می کردند. پسرخاله حسن مدّ نظرم نیست. با موهای یکدست فر ریز و آن چشم های قشنگ منتهی به یک جفت ابروی پر پیوندی. با حسن های دیگر هم فعلا"کاری ندارم. آن که درگیرم کرده، یک حسن دیگره. یک حسن ریز که قدّ و بالایی نداشت امّا دلش قدر همه ی دنیا بود. بود؟ بله بود. دیگر حسنی با دلی قدر همه ی دنیا نیست. رفت. بی وقت رفت.

وقت گز کردن خیابان ها، وقت رسیدن به میدان قمسال، یک بوی آشنا می شنیدم. بویی که گیجم می کرد. مدهوشم می کرد. بوی کباب کوبیده غذاخوری صفائیه بودو حسنی که پشت آن همه دود ایستاده بود. نگرانی اش دلم را می برد. نگران معطّلی مشتریانش بود. مشتری هایی که حیران تلاش هایش بودند. حیران  تن و جثّه ی ریزی که بی وقفه می چرخید. وانمودی از رقصی عارفانه. شیدایی. عشقی که با رضایت مشتریانش آسمانی می شد. خدایی می شد.

قصّه ی کوه رفتنمان از همه جالب تر بود. تا یک جایی با ماها بود. با ناتوان ها. با آن هایی که صدای نفس هایشان گوش کوه را کر می کرد. از جایی به بعد گریز می زد. جدا می شد از ماها. یک وقت می دیدیم ماها نصفه های راهیم و حسن بر اوج. صدای خنده هایش را همه ی کوه های دنیا می شنیدند.

و آن که در هر خیر و شرّی حاضر بود خود او بود. بی منّت البتّه. بی نشان دادن آن چه توی دلش تاب می خورد. فامیل امر مهم زندگی اش بود.

و چه زود ابرهای سیاه پیدایشان شد و پشت بندش آن طوفان سهمگین. سرطان. بد موقعی آمد. ناغافل. زد و کند و برد. گل روی ساقه اش گل است. وقتی کندی ...

صورت همیشه دلنشینش زرد بود. علّت؟ خونی که این اواخر بدجور مضایقه می کرد از حسن آقای ما.هی کم و کم تر می شد. آن لوله های بدفرم روی ساعدهای نحیف حسن بدجور بدشکلی می کردند. اشک همه را در می آوردند. امّا خنده های حسن هنوز برقرار بود. در دیدار آخر یک دستش را هم برام بلند  کرد و لب های خشکش که جنبش عجیبی کردند و توی گوشم این یک جمله را گفتند:

" من هیچّی م نیست امیرجان! "

حسن توی آی سی یو تا مغز سرم را تکان داد. مراقبت های ویژه. دکترش خبری داد و همه امیدوار شدیم. چشم های خیس ازاشک این بار می خندیدند. بار دیگر شادی میهمان خانه اش شده بود. دکتر از عملش می گفت و خروج آن لخته ی خون نا به جا. آن میهمان ناخوانده. هدف این بود. دورش کنیم این میهمان بد موقع را...

تصوّر می کنم آن لحظه ها را. کسی بالای سرحسن نیست. همه به خاطر خبر خوش عملش سر دماغند و بعد از مدّت ها خوب خوابیده اند. نصف شب است. پرستار بالا سر حسن می  رود. علایم سکته ست و شروع احیا از  پزشکان و پشت بندش ایست قلبی و خلاص. حسن رفت. پر کشید.

توی خاک که گذاشتیمش همه ی حواسم به حسین بود. بیکباره پیر شده بود. شکسته بود. تا شده بود. هنوز متین بود و استوار. صدای گریه هایش را کم تر کسی می شنید. می دیدم. نگاه می کرد به دور دست ها. به یک افق دیگر. به افقی بی وجود خاکی حسن. امّا پر از روحی ماندگار و دلنشین. روحی با شکل و شمایل حسن.

" حسن آقا آن بالایی اوضاع چطوره؟ خوب و  خوشی؟ دماغت چاقه؟ میزونی؟ وقت داشتی و رفتی سراغ بزرگا نکنه فراموشمون کنی. یه شفاعت خشک و خالی مهمونتیم. ماهارم دریاب. "  

 

وقت کردید فاتحه ای برای حسن بخوانید. جای دوری نمی رود...     

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رها تقی نژاد
دوشنبه 4 آبان 1394 01:24 ق.ظ
همین امشب خوندم عالی بود بابا اشکم دراومد
.
.
.
.
.
ممنون
سمیرامحمودی
پنجشنبه 19 شهریور 1394 05:17 ب.ظ
آقاامیر داستان بابا خییییلی قشنگ بود بدجور اشکمو درآورد واقعا دستتون دردنکنه داغ بابا سنگین بود....
رامین
چهارشنبه 18 شهریور 1394 06:03 ب.ظ
مرسی امیر جان مرسی او همیشه هست همیشه ....




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic