تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - اکرم

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

اکرم

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1396-04:42 ب.ظ



اکرم

 

دم تیزی اش را بست و راه افتاد. قرص و محکم مثل همیشه. پایش به زمین کوبیده نمی شد امّا صدای پاهایش قند توی دل هم محلّی هایش آب می کرد. کبریت زد و سیگارش را گیراند.امّا بی معطّلی خاموشش کرد. یاد قولی افتاد که به اکرم داده بود. توی گوش نامزدش این شکلی نجوا کرده  بود :

" نگرانش نباش می زارمش کنار. کم کم. آسّه آسّه "

اکرم مفت و الله بختکی گیر رسول نیافتاده بود. خیلی ها را از میدان به در برده بود تا یکّه دختر پاک و تودل برو و معصوم محل را مال خودش بکند. بیشتر کل کلش با حسن فِری بود، کفترباز آشنا که یک چشمش به آسمان بود محض ردیابی پرنده هایش که جانش بسته به جانشان بود و آن دیگری عموما" در چرخش. یعنی میخ نمی شد توی صورت طرفش. انگاری دل نگرانِ ابدی بود. این که یکی دیگر از یک جای دیگر زمینگیرش کند. با خاک یکی اش کند.

اکرم بدجور دل حسن را برده بود. امّا بس که لات بود و خبر عربده کشی اش توی گوش این و آن می رفت و باج از ضعیف ضعفای محل می گرفت، نه اکرم که کلّ خانواده اش نه گفتند و پیغام فرستادند:

" مرد باشه و محض خیر و شر جلو خونه پیداش شه، اون وخته که تیکه بزرگه ش گوششه. می خواد امتحانی بکنه."

عارف و هاشم برادرهای اکرم بدجور بدقلق بودند. کاسب بودند و سربه راه امّا باج به هر شغالی نمی دادند. پیغامشان به حسن رسید.

امّا حسن بد راهی رفت. یک بعد از ظهر گرم تابستان پیچید جلوی اکرمو حرف دلش را بی کم و کاست گفت:

" حالا که رفتی نوش جونت! نوش جونش! نمی دونستم یه خری مثل رسول یهویی پیداش شه وبقاپتت امّا اینو بهش برسون این دنیا یا جای منه یا اون. به رسول برسون دو روز دیگه پیشونی ظهر دم بازارچه منتظرشم. اگه نیاد یعنی لایقت نیست خانومی! یعنی نومزدت یه بزدل تمام عیاره."

امّا اکرم بدجور به دودلی افتاد. یک طرف این بود که پیغام رسان باشد و رسول را درسته بفرستد دم تیغ و یکی مثل حسن فری، ختم لات و لوتای محل را بیندازد به جانش یا این که چیزی نگوید و همه را کُپ کند توی دل وامانده اش و مفصّل بیفتد به خودخوری که نکند رسول غفلتا" گیر آن نامرد بی چشم و رو بیفتد و زهر هلاهل طرف را به جانش بریزد.

رسول چشم از اکرم برنمی داشت. دختره یک چیزی ش شده بود. دائم سرخ و سفید می شد و نگاه از نامزدش می دزدید. سر سه سوت رسول همه چیز را فهمید و چند جمله بیشتر نغرّید:

" به حقّ چیزای نشنیده و ندیده. طفلی دم درآورده. از کی روباه جای شیر می شینه؟ وروراش زیاده. پررو هم هس. امّا بایست دمشو بچینم و بزارمش رو کولش و بفرستمش جایی که عربه نی انبانشو گم کرده!"

رسول لیچ عرق بود. چشم چرخاند و حسن را دید. حسن فری کارهای عجیب زیادی می کرد امّا این که توی تابستانی که گرمایش را کسی به یاد نداشت کاپشنی تنش باشد توی مخ رسول نمی رفت. نزدیک تر رفت. و باز هم عجیب که این بار چشم حسن آسمان ها را سیاحت نمی کرد. هر دو عین گل میخ رفته بود توی جفت تخم چشم های رسول. و باز هم حیرت که بی هیچ حرفی سرِ شاخ شدند. رسول درشت بود و سنگین تر. بالطّبع قوی تر. امّا حسنی ریز تر بود و فرز تر. یکسره  جا عوض می کرد و مشت و لگد می پراند. یکی از مشت هایش چشم رسول را گرفت و ستاره های آسمان را جلویش پدیدار کرد امّا رسول بی معطّلی چنان لگدی با پای سنگینش توی گودی پهلوی حسن گذاشت که صدای آخش را حتّی کبوترهاش هم شنیدند.

آخر سر پیچیدند به هم و افتادند توی خاک ها. حالا رسول به پشت بود و حسنی هم به پشت بود امّا پشتش به سینه ی پهناور رسول بود. رسول جلوبازوهای ستبرش را حلقه کرده بود دور گردن حسن و دم به دم فشارش را زیاد می کرد. آخر سر که دید صورت کبود حسنی کبود تر شده و به خِرخِر افتاده دست کشید و بی معطّلی قامت راست کرد:

"این برای این بود که بعدِ این جلوی زنِ مردمو نگیری و قمپز درنکنی که ال می کنم و بل می کنم. مرد نیستی وباورمه چیزی لا پاهات نیست امّا اینوتو کلّه ت فرو کن یه بار دیگه فقط یه بار دیگه جلو اکرم سبز بشی وترس تو جونش بندازی بدون تیکه تیکه ت می کنم و تیکه هاتو می دم واسه شام کلاغا. می کنمت زیر خاک و فاتحه خونتم خودم می شم. والسّلام."

بلند شد و سنگین و متین راه افتاد. چندان دور نشده بود که دردی همه ی پهلویش را گرفت. دست به پهلویش برد و بلافاصله دستش رنگی شد. سرخی خوشگلی بود. مثل رنگ روسری ای که برای اکرم خریده بود واکرم بدجورعاشقش بود. دستش را می گذاشت روی دست های نرم و آفتاب ندیده ی اکرم، صورتش درجا می شد صورتی و بلافاصله سرخ. عین رنگ روسری ای که سرش بود و سرخی خوشگلی داشت.

حسنی تیغ تیز قمه ای را که زیر کاپشنش پنهان کرده بود تا دسته کرده بود پهلوی رسول و با غیظ نگاهش می کرد. خون از زیر پیراهن رسول سرید و همه ی پاهایش را رنگی کرد. به زانو  افتاد. نگاهی به انتهای خیابان انداخت و اکرم را دید که شلنگ انداز می تاخت. یک کلمه بیشتر نگفت:

" اکرم "    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
میترا
پنجشنبه 30 شهریور 1396 08:25 ق.ظ
بسیار وبلاگ خوبی دارید، لذت بردم، براتون آرزوی موفقیت و پیروزی دارم و امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo