تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - گوزو

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

گوزو

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 5 آبان 1396-10:43 ب.ظ

 

 

گوزو

 

 نگاهی به دورو برش انداخت و یک بار دیگر به صدای همیشه آشنای دل و روده اش گوش داد. به دل پیچه های گاه به گاهش ارتباط نمی داد و خودش را یک گوزوی فابریک تمام عیار نمی شناخت. عین طوفان بی مقدّمه ای از راه می رسید و شکم و شکمبه اش را اندازه ی بشکه می کرد و وقتی دالان های پیچ در پیچ روده کوچیکه را طی می کرد می رسید به بزرگه و راه خروج می جست. راهی که البتّه پر سر و صدا بود و هر از چندگاهی آبروبر. چند مرتبه ای اسباب سرخ و سفید شدنش شده بود. آن هم پیش جماعتی که یک گوز ناقابل لاکردار را می کردند توی بوق و کرنا و توی گوش هر احدالنّاسی جزء به جزء تعریف می کردند.

همه به کاری مشغول بودند. یک عدّه میخ تلویزیون شده بودند. عدّه ای دیگر درگیر انارهایی بودند که مادرجان تعارفشان کرده بود. دست و بالشان خونین و مالین بود. جگری اصل. به خیال خودشان انار دون می کردند تا بفرستند توی خندق های بلایشان. الباقی در حال سر و کلّه زدن با آجیل هایی بودند که آن روز خدا آقا جان بعد از مدّت ها خریده بود تا این حقیر و آن سه فقره آبجی و داداش دیگرمستفیض بشویم از نعمات بی پایان خداوندی.  بادام و فندق و پسته هایی که معمولا" توی بساط ما یک لاقباها یافت نمی شد.

هرچقدر آقاجان اشاره داد به مادرجان که این دریده های پرروی خسرالدنیا والآخره، لیاقت آجیل و امثال آجیل را ندارند و همان انارهای درب و داغان کافی شان است به خرجش نرفت که نرفت. و این بار اشاره از مادرجان بود با دنیایی از حرف و بحث:

"بعد عمری خواهرم و شوهر خواهرم و ده فقره نرینه و مادینه شان اومدند خونه مون و اون وخت می خوای با چند انارریقو سر و ته قضیه را هم بیاری؟ آجیل که سهله اگه بریونی حاج مم رضام بود سروشان می کردم. این قدرم چراغ و چشمک نیا و به مهمونات برس."

همین خاله جان و شوهر خاله جان و پس افتاده های ریزو درشتشان معمولا" به خانه ی آن ها نمی آمدند. سال یک بار آن هم عیدی چیزی. امّا اگرحال میهمانی رفتن پیدا می کردند و تلپّی می افتادند توی خانه ی یکی، به این راحتی ها رفتنی نمی شدند. تا ملّت خمیازه شان نمی گرفت و دهان درّه ها شروع نمی شد کاسه کوزه شان را جمع نمی کردند و نمی زدند به چاک رجب علی شیخ. رفتنی نمی شدند تا جماعت نفسی به راحتی بکشند.

نگاهی به مبال بی ریختشان انداخت که آیه ی یاس اهالی منزل بود. کوچک بود و بوی نم و چوس و اَن جزو خصلت های همیشگی اش بود. بدتر از همه کم ترین فاصله را با ایوان درندشت خانه داشت. این به این معنی بود که اگر بلازده ای می خواست توی مبال سر و صدایی راه بیندازد و باد و گوزی ول بدهد، میهمانان ناخوانده که  ایوان را به فضای گرم وهمیشه دم کرده ی تنها اتاق خانه شان ترجیح داده بودند، به بهترین شکل ممکن اصوات ناهنجار را می شنیدند و آن وقت صدای قهقهشان گوش فلک را هم کر می کرد. البتّه نفربلا زده هم بیکار نمی نشست. هرچی فحش خواهر مادری بود نثارشان می کرد.

فکری به ذهنش رسید. دو سه ساعتی از ظهر می گذشت و لابد توی کوچه ی همیشه خاک گرفته شان پرنده پر نمی زد. پس می شد بدو تا دم در رفت و در خانه را باز کرد و کون بخت برگشته را رو به آسمان گرفت و باد شکم و شکمبه را ول به داد به ارواح هر چی میهمان زورکی.

وقتی دلش خالی شد لبخندی زد و یک راحت باش مشتی به خودش داد. در حال عقب گرد بود که قامت کشیده ی دختر همسایه را دید. هر دو چشم خوشگل درشتش را دوخته بود به او. آمده بود دم در تا تکانی به زیرسفره ی گل گلی شان بدهد. خیلی وقت بود همدیگر را می خواستند. چگونه فرار کرد بماند.

و حالا بعد از چهل و خرده ای سال، برای هزارمین بار این خاطره را برای همسرش تعریف می کند. همان دختر همسایه ی چشم درشت خوشگل.      

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آوین
شنبه 6 آبان 1396 10:33 ق.ظ
عزیزم تا حالا یه لیست جالب از متنوع ترین وبلاگ ها رو داشتی؟ می خوای ببینی؟ کافیه بهم سر بزنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo