تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - ناشناس

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

ناشناس

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-02:14 ب.ظ


 


 


ناشناس


می شود گفت که از جا پرید. او انتظار کسی را نمی کشید. از وقتی که نه به میل خود که با اصرارهای بابای همیشه غرغرویش قدم گذاشت به راهی که او جوانِ حالا شاخ شمشاد گردن کلفت را یک راست به آن انبار بدبو در آن شهر کسل کننده و بی روح می کشاند، کسی زنگ در خانه ی کوچک بی حسّ و حالش را نزده بود. آسّه می رفت و آسّه می آمد. با سه همکار همیشه چرب و چیلی اش هم نمی جوشید. سه نفری که ته آن انبار درندشت عین فسیل شده بودند. فسیل های زنده.


به هوای این که گدایی با تکّه سنگی در دست به جان در چهارطاق بزرگ انبار افتاده، بی خیالی طی کرد. حال و حوصله ی این که توی سرمایی که همه را خانه نشین کرده بود راه بیفتد توی حیاط کارگاه و آن حوض بزرگ همیشه کدر را دور بزند و برفی را که تازه سنگ فرش های محوّطه را پوشانده بود زیر دمپایی های لنگه به لنگه اش له کند نداشت. که چی؟ که در را در حالی که پاسی از شب گذشته بازکند و چشمان بزرگ خوش قواره اش به ریخت منحوس گدای گرسنه ای بیفتد:


" سلام حاج آقا! جون هر کی دوس داری کمکم کن. که ایشالّا جوون مرگ نشی. که ایشالّا هر چی از خدا بخوای، صد برابرشو بهت بده!"


حسن گوشش از این حرف ها پر بود. پول اضافه ای برای رفع گدای سمج نداشت. تهِ شام یک نفره اش را هم درآورده بود. همه را راهی شکم به قول ننه ی خدابیامرزش ، خندق بلا کرده بود.


امّا آنی که پشت در انبار به کمین نشسته بود سمج تر از این حرف ها بود. یکسره می کوبید به در و بی وقفه صدای وحشتناکش را در می آورد. لاکردار حالی اش نبود دم دمای نصفه شب است و ملّت خواب خوابند.


حسن زد توی فاز بی خیالی و عین برق و باد خودش را به در رساند. فقط به اندازه ای که صورت مخاطبش را ببیند ، در را باز کرد. جوانکی بود آراسته و خوش پوش. می زد هفده هجده سالی داشته باشد. تنومند بااعضاء صورت همه به قاعده و مرتّب. الّا گوش هایش که بدجور توی ذوق می زدند. حالِ آیینه بغل مینی بوس ها را داشتند و چشم هایی که یک جورایی بودند. برقی داخلشان بود. یک درخشش بی موقع.


لحن آرامی داشت. یکنواخت و شمرده امّا با لرز. سرمازده بود طفلی:


" داداش! من مال این محلّه م. دو کوچه پایین تر. با بابام حرفم شد و زدم بیرون. اگه رام بدی بیام تو ممنونت می شم. جبران می کنم به علی. یخ زدم. دو سه ساعتی ویلون و سرگردونم. آخرشم درانبار شما رو زدم. جون هر کی دوس داری برم نگردون!"


حسن دودل شد. شکّ و تردید همه ی وجودش را گرفت. فکر این که طرف به جای کس و کار و آشنا و دوستانش، سراغ او و انبار درندشتش آمده، توی پیچ پیچ های مغز سرش شروع کرد به بدو بدو کردن. بعد در عین شگفتی ایل و طایفه ی خودش جلو چشمانش ظاهر شدند. فکر کرد از مجموعه ی عظیم کس و کارش، چه کسی را بیشتر از همه دوست دارد. کسی را پیدا نکرد. از دار دنیا یک پدر برایش مانده بود که با وجود آن همه پول و دارایی و مستغلّات، او را حواله داده بود به تهِ این شهر همیشه نکبت گرفته و بلافاصله یک دوجین دایی و خاله و عمّه و عمّه زاده یادش افتاد که کلّهم مفت نمی ارزیدند. سرِ همه شان توی لاک خودشان بود و برای حسن آقا تره خرد نمی کردند.


یک بار دیگر پسره را نگاه کرد. ترس بفهمی نفهمی توی دلش لانه کرده بود. طرفِ روبرویش قامتِ هیّولایی داشت. با صورتی مهربان و آن دوفقره چشم درخشان که عمده نگرانی حسن به خاطر آن ها بود. توی چند ثانیه ی پیش رو دوباره وارد فکر و خیال شد:


" می کنمش توی آن یکی اتاق. کوچیکه. درشم قفل می کنم. گناه داره طفلی. اگه یه وخت بره سرما بزنتش راهی سینه ی قبرستونش کنه، من یکی خودمو نمی بخشم!"


در را یک هوا بیشتر باز کرد. بالا پایین طرف را دید زد. برای یک لحظه حس کرد طرف پایی ندارد. خون توی رگ هایش منجمد شد. بی اختیار چشمانش را چند باری باز و بسته کرد. همه چیز سر جای خودش بود. پاهای رحمان هم سرِ جایش بود. حسن، خبط چشمانش را گذاشت به حساب توهّم. به دودی که آن شب گرفته بود. یکی از همکاران تهِ انباری اش، سیگاری های تر و تمیزی بار می زد. همکارانی که ازبخت و اقبال خوش و ناخوش، آن شب از هیچکدامشان خبری نبود. به بهانه ای در رفته بودند. کلّ کارگاه و انبار را سپرده بودند به حسن.


رحمان همان اوّل کار مودّبانه خودش را معرّفی کرده بود و از حرف و بحث رک و راست حسن، قدرِ ذرّه ای نارحت نشد:


"من شما رو نمی شناسم آقا رحمان امّا خوشم نیس توی این سرما وِیلون خیابونا بشی. می آیین توی انبار و صاف می رین توی اتاق و منم درو رو شما قفل می کنم. راضیین بفرما و گرنه شما رو به خیر و مارو به سلامت!"


رحمان بی معطّلی قبول کرد. حسن به احترام، رحمان را جلو انداخت. یک چیزی عجیب می نمود. جاپاهای تنومند رحمان روی برفی که حیاط کارگاه را پوشانده بود، نمی ماند. تا حسن به خودش بیاید رحمان حوض را دور زده، به یک اشاره ی دیگر داخل ساختمان بود. حیرت حسن صد چندان شد. این یارو انگار چند صد سال توی توی کارگاه و محوطّه ی درندشتش زندگی کرده بود. عین کف دستش همه جا را می شناخت.


این بار حسن جلو افتاد. رفت تا رختخواب میهمانش را آماده کند. محض محکم کاری اتاق را دید زد. دو پنجره ی مشرف به حیاط داشت. با نرده هایی که راه ورود و خروج هر چرنده و چرنده ای را می گرفتند. می ماند در دوطاق چوبی که قفلش می کرد و خلاص. دیگر تا خود صبح هیچ غم و غصّه ای نداشت.


اتاق خودش بخاری داشت امّا برای غریبه، علاءالدین روشن کرد و شب به خیری گفت و با لبخندی که حال خجالتش را داشت رو کرد به رحمان و گفت:


" شرمنده م به خدا. من یکی آخرِ ترس و وحشتم. دوس دارم فرداصب که از خواب پا شدم، سرم رو تنم باشه. حالاحالاها به رفتن فکر نمی کنم و مایلم چند ده سالی زنده باشم. شمام یه شبو بد بگذرون. میوه پیوه ای تعارف نمی کنم. برای این که چیزی توی این کارگاه پیدا نمی شه. صاف و پاکه ماشالّا! "


حسن منتظر جواب ماند امّا یک چیزی عجیب می نمود. دهان رحمان می جنبید امّا حسن چیزی نمی شنید. چشمانش چهار تا شد. یک قدم عقب رفت و بی معطّلی در را قفل کرد. همه ی این جریانات را گذاشت به حساب خر بودنش. به این که دل همیشه مهربانش می رفت کاری دستش بدهد. پیش خودش عهد بست دیگر یک چنین گوه مفصّلی نخورد و دیگ احساساتش به این زودی ها غُل غُل نکند.


تا پاسی از شب با خودش درگیر بود. سر جایش یکسره غلت و واغلت می زد. مطمئن بود غریبه نمی تواند آسیبی به او برساند امّا یک چیزی بدجور او را ترساند. احساس کرد صدایی می شنود. نزدیک تر رفت. یک سمت صورتش را چسباند به دیوار حایل با اتاق غریبه. صدای آه و ناله بود. غریبه گریه می کرد.


 


صدای نخراشیده و نتراشیده ی لاری گردن کلفت همسایه، حسن را بیدار کرد. آفتاب یک هوا بالا آمده بود. چشمانش بدجور می سوخت. دو سه ساعت بیشتر نخوابیده بود. از پنجره ای که مشرف به حیاط بود برف ها را نگاه کرد. یک چیزی باز هم ذهنش را به هم ریخت. روی برف هایی که حیاط را پوشانده بود الاّ جای دم پایی های لنگه به لنگه اش، ردّ دیگری نبود. عین برق و باد خودش را به اتاق غریبه رساند. کلید انداخت و با ترس در را باز کرد. مثل این بود که با چوب کلفتی پسِ سرش را زدند. بی اختیار نشست و داخل اتاق را با چشمان گرد شده اش کاوید. اثری از رحمان نبود. رختخواب دست نخورده باقی مانده بود. علاءالدین نفت تمام کرده بود. تن ریز حسن به لرز افتاد. پشت بندش تب سراغش آمد. خیلی به سختی خودش را به محوّطه و به بیرون از خانه رساند. صدای دندان هایش را که به هم می خوردند شنید. تصمیم گرفت قضیه را روشن کند. زیر و بم رحمان را در بیاورد. دیشب از خود رحمان شنیده بود که محصّل تنها دبیرستان آن شهراست. پس با شتاب راهی دبیرستان شد.


جلوی دبیرستان غلغله بود. بچّه محصّل ها شیک و پیک وارد مدرسه می شدند. حسن به آرامی وارد حیاط بزرگ دبیرستان شد. برفی کف حیاط دیده نمی شد امّا بدجور یخ زده بود. خودش را کنار کشید و با دقّت به صف دانش آموزان که آماده ی رفتن به کلاس هایشان بودند، چشم دوخت. اثری از رحمان نبود. چند باری بالا پایین کرد امّا به جایی نرسید. چند دقیقه ی بعد داخل دفتر مدرسه بود. معلّم ها هنوز سرِ کلاس هایشان نرفته بودند. مدیر مدرسه با شکّ و تردید بالا و پایین حسن را درنوردید. با نارضایتی گوش به حرف هایش سپرد. صدای کلفت نخراشیده ای داشت:


" رحمانِ چی آغا ! فامیلیش؟ کس و کارش؟ ما وخت اضافه نداریم صرف شما کنیم. تازه موظّفیم اطّلاعات دانش آموزارو به این و اون ندیم. اوّل صب اومدین می گین شما یه دانش آموز به نام رحمان ندارین؟ چه توقّعاتی والّا! "


حسن خودش را کوچک کرد. زد توی فاز التماس و خواهش و مدیر شلخته ی مدرسه را گذاشت توی رودربایستی. مجبورش کرد برود سراغ پرونده های دانش آموزان. پرونده هایی با اسم کوچک رحمان. چند ده تایی پرونده روی هم تلنبار شدند. توی صفحه ی اوّل هر کداماز پرونده ها عکسی از صاحب پرونده بود که به رحمان نمی خوردند. امّا مدیر بیکار ننشست. تب خدمت بدجور او را گرفته بود. رفت توی اتاق بغلی و چند دقیقه ی بعد با کلّی پرونده ی خاک گرفته و قدیمی آمد:


" رحمان پارسا! شاگرد اوّل دبیرستان! نخبه ی همه ی دوره های دبیرستان! متوّفی به زمستان سال پیش! همراه با مادر و پدرش راست رفتند ته درّه و هر سه به آخرت پیوستند. جز چند استخوان در هم شکسته ی جزغاله از آن ها نمانده بود. خدایشان بیامرزد. یادمه فامیلاشون تشییع جنازه ی مرتّبی برای آن سه مرحوم گرفتن. حالا چی شده شما دنبال رحمان پارسا هستین؟ "


بهت و حیرت همه ی وجودش را در بر گرفته بود. یک بار دیگر عکس رحمان پارسا را نگاه کرد. لبخند عجیبی روی صورت رحمان بود. توی عکس یکی دو سالی کم تر نشان می داد. لاغرترهم بود.


حسن به سختی بلند شد. پاهایش توانی نداشتند. آب قند لازم شده بود. لرز سراغش آمده بود. حال تهوّع داشت. احساس کرد زمین و زمان دور سرش می چرخد. افتادنش را فهمید بعد از آن را نه.


چشم که باز کرد کسی بغل دستش نبود. روی تخت چرک و کثیفی درازکش بود. قطره های سرم به آرامی توی رگ دستش وارد می شدند. بوی همیشگی بیمارستان ها دماغش را پر کرد. سرش هنوز منگ بود. روی دیوار روبرو ساعت بزرگ دیواری به چشم می خورد. چهار بعد از ظهر بود. از حیرت سرِ جایش باقی ماند. هفت هشت ساعتی گویا بیهوش بوده. یاد غریبه افتاد. یاد رحمان پارسا. غریبه ای که سال پیش همین موقع راه آخرت را در پیش گرفته بود. از این که آن روز به انبار نرفته بود، نگرانی نداشت. می گذاشت به حساب مرخّصی امّا چیز دیگری تا حدّ مرگ او را نگران می کرد. این که یک بار دیگر با رحمان روبرو شود. این که با یک مرده روبرو شود.


با حالی زار سمت انبار راه افتاد. برای خودش جا انداخت و تخت خوابید. تقریبا" بیهوش شده بود. بیدار که شد همه جا ظلمات بود. برای شام نیمرو آماده کرد. هنوز چند لقمه نخورده بود که صدای کوبیدن در آهنی کارگاه گوشش را پر کرد. چنان عقب پرید که میز عسلی رنگ و رو رفته را با گلدان چینی بدلی روی آن نقش زمین کرد. شروع کرد به راه رفتن. با مشت به کف دست دیگرش می کوبید. سرش سنگین شده بود. دوباره حال تهوّع پیدا کرده بود. بزاق دهانش عجیب فعّال شده بود. از یک طرف جرات رویارویی با یک روح را نداشت از طرف دیگر کنجکاو دیدن دوباره ی رحمان بود. یا روح رحمان. سایه ی رحمان ...


صدای کوبش مداوم در به گوش می رسید. هر خری که بود از آن سمج ها بود. حسن تا دمِ در رفت امّا به سرعت برگشت و این رفت و برگشت چند بار دیگر اتّفاق افتاد. یک بار دیگر صدای زمخت کوبش در را شنید و تصمیم گرفت در را باز کند. خیلی به سختی خودش را به در را رساند. محض احتیاط و به عادت پرسید:


" کیه؟! "


امّا جوابی نشنید. یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد و وقتی چیزی نشنید تصمیم گرفت برگردد. چند قدم نیامده بود که این بار با مشت و لگد به جان در افتادند. در اوج بدبختی و در نهایت ترس مجبور شد در را باز کند. مطمئن بود روح از در بسته هم عبور می کند.


وقتی در را باز کرد اوّل کسی را ندید امّا به تدریج قامت بلند و تنومند رحمان ظاهر شد. یقه ی پالتویش را بالا زه بود. شال گردنی قسمتی از صورتش راگرفته بود. جز چشم هایش که عین شب چراغ می درخشیدند. نگاه حسن به پایین تنه ی رحمان خورد. از پایین تنه خبری نبود. دهان رحمان جنبید. این بار صدای واضح و رسایی داشت. صدایی که تا مغز استخوان حسن فرو رفت:


" دعوتم نمی کنی تو فضول باشی؟! "


پشت حسن به آجرهای سرد دیوار دوخته شد. توان حرف زدن نداشت. صدای قلبش را می شنید. تنفّسش نامیزان شده بود. روی جناغ سینه اش احساس درد کرد. دردی که تا دست چپش ادامه پیدا کرد. کم کم حال سبکی و رخوت به حسن دست داد. همه جا عین برف سفید شده بود. حسن به داخل تونل قیف مانندی کشیده شد. تهِ تونل یکی انتظار حسن را می کشید. نزدیک تر که رفت رحمان را دید. از برق چشمانش خبری نبود. صورتش مهربان تر از قبل شده بود. با صدایی که آرامش خاصّی داشت:


"خوش آمدی حسن جان! به دنیای مردگان خوش آمدی! "


     






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
الهام
دوشنبه 20 آذر 1396 03:08 ب.ظ
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
پاسخ امیر تقی نژاد : سپاسگذارم. به وبلاگ شما حتما" سر می زنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo