تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - کانال ... کانال کولر

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

کانال ... کانال کولر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 21 خرداد 1397-10:46 ق.ظ

 

 


 

این چند روز آخر را فقط پاییده بود. بی این که دیده شود یا باعث سوء ظنّ کسی شود. آخرین زندانش را فقط و فقط به خاطر نگاه مختصر امّا کمی شکّ آلودعابری گذری تحمّل کرده بود. آن هم موقعی که پلیس کلّی عکس دله دزد و شاه دزد و ... را پیش روی همان عابر کذایی گذاشت و عابر تیزهوش، بی معطّلی صورت پر از خط و خوط او، یادگار جوانی های پر شر و شورش را  شناسایی کرد.

و بالاخره خانه خالی شد. فهم این قضیه چندان آسان نبود. دو روز تمام چشم از خانه برنداشته بود. خانه ای که کلّی نقشه داشت برایش . خانه ی امیدهایش شاید.

خانه ای قدیمی بود با آجرهای بهمنی سوراخ دارکه چرک و دود سال های گذشته، رنگی غریب به آن ها داده بود. بین زرد و قهوه ای. با لوله ای چدنی از نوع مرغوبش که حکم ناودانی را داشت وهدایت آب های پشت بام فراخ ساختمان کهنسال به عهده اش بود. به اضافه ی دو فقره پنجره ی کوچک آلومینیومی که برای روشنی عادّی خانه چندان مطمئن نشان نمی دادند  و نهایتا" کولر آبی بزرگی که از هر نقطه ی خیابان قابل دیدن بو دو همین کولر مسیر ابتدایی نقشه ی بی نقص حسن بود، حسن کانال ، نه دله دزد و نه شاه دزد. که هر دو. بینابین. خبره ی دزدی های بی نقص.

با سه ضرب پشت بام بود و با سه ضرب دیگر کولر را جابجا کرده بود. و خیلی راحت ورودی هولناک خانه ی قدیمی پیش چشمش نمایان شد. کانال کولر دهان باز کرده بود تا ببلعدش. مثل همیشه شروع کرد به محاسبه. کت و کول نحیفش را با عرض کانال مطابقت داد و راضی از جمع و تفریقش، کارش را شروع کرد.

بلافاصله مسیر کانال را از پشت بام تا طبقه ی دوّم توی ذهنش ثبت کرد. چون خانه قدیمی بود حدس زد کانال بی هیچ فرعی دیگری تا هال ادامه داشته باشد. هرچند نگران هیچ فرعی خری نبود. چون اگر فرعی ساز موافق می زد و هم عرض شانه هایش می شد که عالی بود و ادامه می داد و اگر بدقلقی می کرد و با محاسبات حسن نمی خواند، راه برگشت را در پیش می گرفت و عطای روزها نقشه کشی و بی خوابی و پنهان کاری را به لقایش می بخشید.

ورودش به کانال لم داشت. هردمبیل نبود. شگرد داشت برای خودش. اصلا" حسن، معروف شده بود برای نوع ورودش. عین کرم تو می رفت و عین قورباغه توی مسیرهای کانال ها سُر می خورد. حسن با سر وارد می شد.

هوای داخل کولر گرم و دم کرده بود. تابلو بود داخل خانه دریچه ی کانال را بسته اند. چراغ قوّه ی کوچکش، مسیر را به خوبی نشان می داد. مسیری که انگار بوی ناسازگاری می داد. اوّلین چالش،  عطسه ی بی موقعی بود که سراغ حسن آمد.

عطسه های حسن به جثّه ی کوچک و نحیفش نمی خورد. سوای این که جیغ مانند بود، باعث می شد همه ی بدنش به کش و قوس عجیبی وادارشود. این عطسه س عوضی به اضافه ی تکان های بی وقت، باعث شد چراغ قوّه از لای دندان های گیره مانندش جداشده با سر و صدا پشت دریچه ی کانال متوقّف شود.

گرد و غبار قدیمی داخل کانال، توی ریه های حسن سرازیر شدند. حالا سرفه، سرفه های ممتد، خشک و ناجور سراغش آمده بودند. ادامه داد. مجبور بود ادامه دهد. راه برگشت که نداشت. برای خلاصی از آن همه گرد و غبار، برای رهایی از سرفه هایی که انگار جگرش را می تراشیدند، مجبور بود پیش برود. زانویی را که رد کرد احساسش گفت مسیر باریک شده. بوی فاجعه می آمد امّا اجبار به رفتن بود. به ادامه.

از ناچاری گذاشت به حساب بدبیاری و چند آیه و دعایی را که بلد بود تند تند خواند و برای اوّلین بار در عمرش ترسید. ادامه داد. دم و بازدم هایش نامنظّم شده بود. این تقلّای اضافی باعث  شد عرق کند و عرقی که از لابلای موهای انبوش می جوشید بی هیچ مشکلی وارد چشمانش  شد. نور چراغ قوّه در انتهای مسیر، سایه های هولناکی بوجود آورده بود.

قدری پیش رفت. آخرین توانش بود. با محاسباتش، فقط یک متر با چراغ قوّه فاصله داشت. با دریچه. با رهایی. رهایی از وضعیّت رقّت باری که گرفتارش شده بود. ده بیست سانتی متر جلوتر احساس بدی بهش دست داد. احساسی که بلندبلند داد می زد راه پس و پیشش بسته است. وضعیتّی که نگرانش کرد. باعث شد به گریه بیفتد. زار زد و به تقلّا ادامه داد. با اندک توانی که برایش مانده بود شروع کرد به فشار دادن ورق فلزّی و با ته مانده های نفسش هر چی جیغ و فریاد جمع شده توی حنجره اش را آزاد کرد.

و بالاخره آرام گرفت. وقتی چشمانش بسته می شد دوچرخه ی صورتی خوشگلی ظاهرشد. همان دوچرخه ای که قول خریدش را به هانیه داده بود. تنها دخترش.

.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
قیمت سنگ مصنوعی
چهارشنبه 20 تیر 1397 01:17 ب.ظ
سلام.ممنون بابت مطالب خوبتون.وب خیلی خوبی دارید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo