تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - دیگر فکر و خیالی ندارد

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

دیگر فکر و خیالی ندارد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 11 مهر 1397-09:42 ق.ظ

بیدار شد. به زحمت ساعت را نگاه کرد. سه نصف شب بود. یک بیداری اجباری دیگر. یک غلت به چپ زد و بعد به راست. آن گاه به پشت. درد همیشگی به سراغش آمد. مال کمر همیشه ناقصش بود.
 فکری کرد. " آبی می خورم و بی هیچ فکری دوباره می خوابم" . به آشپزخانه نرسیده پایش به پایه ی غذاخوری گرفت و با صورت رفت روی شیشه ی قطور میز و خیلی به سرعت برگشت زد. شیشه از این کلفت های چند میل بود. چند لحظه روی هوا بود و بعد ضرب شدیدی را روی سرش احساس کرد. چپِ سرش. گیجگاهش. چشمانش خونی را که صورتش را می پوشاند و از لبه ی ستون سیمانی هال سرازیر می شد دید.
چشمانش به آرامی بسته شد. دیگر هیچ فکری نداشت.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo