تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - سلّاخ

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

سلّاخ

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 7 آذر 1397-12:05 ب.ظ

 

 

سلّاخ

هیبتی داشت. با قدّی بیشتر از دو متر و شانه هایی پهن و کمری باریک به اضافه ی ران هایی که عضلاتش از حتّی زیر روپوش پر از خون و تکّه های پی و استخوان گاوهایی که ناکار می کرد، معلوم بود.

وقتی راه می رفت زمین می لرزید. قرص و محکم بود. بی کم و کاستی. ابروهای پر پیوندی اش به اضافه ی چشم های درشت تمام رنگی اش، زهره همه را آب می کرد. وقتی هم یک بر فانسقه ی یادگاری دوره ی سربازی اش کارد دولبه ی سلّاخی اش را می بست، می شد دیو اکوان و این جور وقت ها جیک شهر در نمی آمد.

راست و دروغش پای خودشان. می گفتند دست و پای گاو نگون بخت را نمی بست. با جفت بازوهای پر از عضله اش، گردن گاو را می گرفت و یک تاب مختصر و خلاص. گاو چند صدکیلویی زیر بود و مختار رو. به سه شماره  شاهرگه می پرید و دنیایی سرخ می شد از خون خوش رنگ حیوان.

چند وقتی می شد خبری ازش نبود. کلاغ ها می گفتند پشت سیلوی شهر توی یکی از خاکی ها که صاف و صوفش کرده و با دو تیر چوب و یک تور کج و کوله بساط والیبال درست کرده بودند، دیده می شود. پول هم می گذاشت برای شرط بندی ها. کم ومختصر گویا. حتم برای وقت گذرانی. ولی اینش مسلّم بود که دیگر سلّاخ نبود. یک طورایی شده بود. کم حرف. آرام. بی هیبت مثال زدنی اش.

که ناگاه توی شهر آفتابی شد. شده بود پوست و استخوان. اصلِ پیزوری. به هفتاد کیلو می رسید هنری بود. دیلاق. بی قواره. با جفت چشم های ورقلمبیده ای که روزگاری زهرش، سنگ را هم آب می کرد.

روی ساعدهای پر از خال و خولش، پر جای سیخ و سوزن بود. شده بود عملی تیر. دیگرکسی تره برایش خرد نمی کرد. بوی تن نکبت زده اش خیابان را پر می کرد. عملی اش کرده بودند لاکردارا. حتم رقبا. حسودا.

تا آن روز سرد زمستان که تن زار و نحیفش را درازکش توی یکی از جوب های شهر پیدا کردند. یک عدّه برایش گریه کردند. آن هم در خفا.

پهلوان شهر پریده بود.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo