تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب بهمن 1393

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

مادر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 25 بهمن 1393-10:19 ق.ظ

 

 

 

 

شیرین است. به قند پهلو می زند. پرمعنی ست. با مهم ترین واژه های بشری رقابت می کند. باشکوه است. تنه به تنه ی بلندترین کوه ها می زند. امّا در یک چیز بی همتاست. چیزی یا کسی به گردش نمی رسد. مهربان است. دل بزرگی دارد. دلی که بدجور می طپد. دلی که تاب سینه اش را ندارد. به وقتش همین سینه را هم می درد. دست می کند توی خون و خونابه و دلش را می کند توی مشت و آن گاه بنده وار زانو می زند و آن چه را توی طبق اخلاص گذاشته بی هیچ چشمداشتی تقدیم می کند. چه بی ریاست مادر. چه دوست داشتنی ست مادر.

از نصف شب هم گذشته. ونگ بچّه تمامی ندارد. تبش جانسوز است. تن ریز و خردش عین آهن گداخته شده است. چشمانش حالی ندارد. جانی ندارد. مرد خانه خواب هفت پادشاه را می بیند. وظیفه ی پدری اش را انجام داده و خوابیده. دو سه ساعتی را بیدار بوده است. بالا سر طفلش بوده است و حالا خواب ارجحیت دارد. بهانه چه فراوان! کسر خواب اذیتم می کند. حواسم را به هم می ریزد. کارایی ام را به صفر می رساند. پس با قدری شرمندگی بالش و پتو را بر می دارد و می زند به دنج ترین و خلوت ترین نقطه ی خانه. جایی که از ونگ بچّه خبری نباشد. جایی که کفّه ی مرگش را بگذارد و بی وجود هر سرخری چند ساعتی را به لالا بگذراند. بی خیال فرشته ی پیش رویش. فرشته ای که بدجور بال بال می زند. دلش عین سیر و سرکه می جوشد. در بند خواب نیست. گم کرده آن را. فراموشش کرده. جز بچّه به چیز دیگری نمی اندیشد. جز تن گداخته اش چیزی نمی بیند. جز صدای حالا خش دارش چیزی نمی شنود.

در رفت و آمد است. گاه می دود. هر دفعه به بهانه ای. یک بار دستمال خیس دستش است و بار دیگر دارویی شربتی. گوشش را به ونگ گوشخراش طفلش نمی گیرد. اخم نمی کند. غر نمی زند. همچنان مهربان است. دلش بدجور می زند. نگران است.

مادر چشم های خسته اش را باز می کند. دستمال را از پیشانی بچّه بر می دارد. برای هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. لب به چیزی نزده است. چیزی نخورده است. گذاشته است به حساب طفلش. یک معادله ی ساده اندر ساده. وقتی بچّه مریض است و چیزی نمی خورد من کوفت بخورم بهتر است. صاف و صوف است مادر. بی ریاست مادر. لب های خشکش تکان می خورند. حکایتی ست. مادر  دعا می خواند. اشک هایش سرازیری گونه اش را در پیش می گیرند. گریه ی بی صدایی را آغاز می کند و بعد رسیدگی ست به اوضاع مردش. که پتویی را که از روی مردش کنار رفته مرتّب کند. که بالشی را که از زیر سرش کنار رفته جمع و جور بکند. که در این حال و اوضاع محشر خواب مردش به هم نریزد!

کیست مادر؟ کسی قادر به تعریف آن است؟

صبح شده. صدای اذان موذّن زاده توی وجود خسته اش می نشیند. برای ده هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. تب بی تب. پیشانی سردتر از همیشه ست. و این بار لبخند مادر دیدنی ست. و مشتاقانه خنده ی بی صدایی را رها می کند. مبادا مرد خانه ...  

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo