تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب آبان 1393

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

گنج با رنج

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-08:43 ق.ظ

 

 

از همان بچّگی آرزو داشت گنج بادآورده ای را صاحب شود. نه این که پدر و مادر مالداری نداشت و خانواده اش از حدّاقل آن چه خیلی ها دارند، محروم بودند، توی کلّه ی گرد بزرگش چیزی عین فرفره می چرخید که امروز یا فردا یا اصلا" ده سال دیگر حالا گنج بود حالا یک کیف پر ارز بود حالا یک عتیقه ی چند میلیون دلاری بود، گیرش خواهد آمد و تا وقت رفتن به سرای باقی، خودش و اهل خانواده اش غرق ناز و نعمت خواهند بود. یک توهّم یا یک فکر مالیخولیایی. چیزی که تن و بدن رحمان، رحمان شلی را به یک جور حال اساسی می رساند. باعث می شد چشمانش را ببندد و بی خیال زن و بچّه هایش که وِروِرشان برای حتّی یک لحظه تعطیل نمی شد، با فکر این گنج بادآورده حال کند و دنیای درندشتی برای خود و آن چهار میراث خور زبل پیش بینی کند.

درشت اندام بود. یغور. پهن چه در بالا و چه در عرض. گردن کلفتش سرِ کلانش را به خوبی جواب می داد. از آن سو با شیب ملایمی به شانه هایی می رسید که دست های پرعضله ای را حمایت می کردند. سینه اش فراخ بود و اثری از چربی در شکمش دیده نمی شد. سبزه بود. نمکین. با ابروهایی که جلوه ی خوبی به صورت مکعبش می دادند. لب و دهانی خوش فرم با یک بی سلیقگی سهوی در دماغش آن هم نه به خاطر خلقتش که در دعوایی بچّگانه و مشتی که بناگاه استخوان دماغش را در هم کوبیده و بعدها بد جوش خورده، برجستگی ناموزونی میانه اش را به هم زده بود.

لطفا" الباقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید: 

 

 

 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo