تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب آذر 1393

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

مزد رفاقت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-10:00 ق.ظ

 

 

رفیق فابریک هم بودیم. عین یک روح در دو بدن. وارد تجارت که شدیم رفاقتمان بیشتر شد. رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. شب نشینی ها، گشت و گذارهای ایّام تعطیل. مادرش شده بود مادر من. مهربان بود و صمیمی. من را اندازه ی تنها پسرش دوست داشت. آدم خاصّی بود. متانت فوق العاده ای داشت. یک جور اشرافیت در وجودش موج می زد. توی نصیحت هایش یک جمله را همیشه تکرار می کرد:

" حواستان باشد پول بینتان فاصله نیندازد. "

فاصله انداخت. بدجور انداخت. یک سری به پیسی خوردیم. از آن جایی که جنس مرجوعی مان زیاد شده بود، چک هایمان برگشت خورد. هاتف لنگ زد. چون پشتوانه نداشت سریع چپ کرد. اوراقی شد. رسید به وضعیتی که چپ و راست از من پول می گرفت. من توی عالم رفاقت زیرسبیلی رد می کردم. گذاشتم به حساب رفاقت. حرفی از بازگرداندن آن همه پول نزدم و همین عاملی شد تا هاتف خان خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و برگرداندن پول ها را هی عقب بیندازد.

 آخر سر آن چه انتظارش را نداشتم پیش آمد. شراکتمان به هم خورد. به طبع آن رفاقتمان از هم پاشید. ختم کلام هاتف خان هر چی طلب از ایشان داشتم کلّهم منکر شد. خودش را زد به آن راه و با بی خیالی گفت:

" کدوم طلب مرد حسابی. اصلا" پیش کی به من پول داده ای؟ شاهدت کو؟ مدرک و سندت کو؟ چک از من داری یا سفته برات امضا کرده ام؟ برو عمو. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه. "

امید داشتم هاتف برگردد. سر چند ده میلیون رفیقش را فراموش نکند. رودررو چیزی نگفتم. قرار بر صبر گذاشتم تاپشیمان شود. امّا نشد. اثری از پشیمانی نبود. بدجور به هم ریختم. بی خیالی اش کفری ام کرده بود. تلفن را برداشتم و هر چی بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم. کلّی لیچار بافتم. فرصت ندادم حرف بزند. رسیده بودم به ته خط. ته خط رفاقت.

یادم نخواهد رفت. هر چی فحش بلد بودم بهش گفتم امّا یک چیزی حیرت زده ام می کرد. از آن طرف جز سکوت نمی شنیدم. سکوت ادامه یافت شل تر شدم. مردّد شدم. چند باری هاتف هاتف کردم و آخر سر با شنیدن صدای آرام و پر از طمانینه ی مادرش غرق پشیمانی شدم. بعضی از فحش ها را مستقیما" به مادرجان داده بودم. عین این بود که کلّی آب جوش روی سرم خالی کرده باشند. به تته پته افتادم. بغض وحشتناکی راه گلویم را بسته بود. مادرجان از بده بستان های من و هاتف خبری نداشت و من با این تلفن احمقانه، این سوتی مسخره، او رادر جریان گذاشته بودم. می خواستم زمین دهان باز کند و من را ببلعد. از آدم بودن خودم حرصم گرفته بود. مادرجان مطابق معمول جز یک جمله چیز دیگری نگفت. جمله ای که تنم را به لرز انداخت:

" به خودم می گفتی مادرجون. هاتف هر چقدر بدهی داشت خودم می دادم. لازم نبود این همه بد و بیراه بگی. هر چی مرده داریم توی گورهاشون بلرزونی! "

گوشی را که گذاشتم راه افتادم. باید می رفتم. رفتم توی جادّه. بی خیال سرعت و کیلومترشمار شده بودم. چهره ی مادرجان برای حتّی یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شد. آخرین جمله اش توی گوش هایم وزوز ناجوری شروع کرده بود. چپ و راست سبقت می گرفتم. بدجور بریده بودم. آخر سر اشتباهم را با یک اشتباه بزرگ تر پاسخ دادم. با یک جیپ آهو شاخ به شاخ شدم. عین غولی نزدیک تر و نزدیک تر شد و صدای وحشتناکی شنیدم و دیگر نبودم. پرواز راآغاز کرده بودم. پروازی که بازگشت زودبهنگامی داشت. سه شکستگی در پاها به اضافه ی یک شکستگی در ترقوه و نهایتا" جابجایی چند تایی از مهره های کمر و کلّی کوفتگی و ضرب دیدگی دیگر.

سر یک ماه مادرجان هم به دیدنم آمد و هم فیش واریزی پرداخت بدهی پسرش را آورد. از شرمندگی سرم را زیر ملحفه ی بیمارستان بردم. گریه ام بی صدا بود.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیم معده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 آذر 1393-11:32 ق.ظ

 

 

نصفش کردند. معده اش را. خودش خواست. خیلی خجالت می کشید وقتی تن و بدن گنده اش را از این خانه به آن خانه، خانه ی فامیل های نافامیل، فضول های از کلاغ بدتر می کشاند. شرم داشت زنی با سنّ و سال خودش را با یک چنین هیبت مردانه ای ببیند. چهارده پانزده سال بیشتر نداشت که زد توی کار پی و چربی. وزن اضافه کرد. اوایل چندان توجّهی نداشت. گرم نوجوانی اش بود. دنیایی با کلّی معقولات ریز و درشت. امّا وقتی وقت شوهر دادنش شد خودش و آن تک برادر قرتی اش به اضافه ی پدر و مادری که جانش به جانشان بسته بود، افتادند به هول و ول. توی دل هایشان تاپ تاپ عجیبی افتاد.

خیلی ها آمدند و خیلی زود راه بازگشت را در پیش گرفتند. بیشتر خواستگاری ها به پنج شش دقیقه هم نمی رسید. تا دختر خوش بر و روی فیل پیکر با سینی چایی وارد پذیرایی می شد، مختصر پچ پچه و دم گوشی انجام می شد و میهمانان عالی مقام چایی ها را خورده و نخورده فلنگ را می بستند و دِ برو.

تا این که حسن، نقّاش ساختمان از گرد راه رسید و یک دل نه که صد دل عاشقش شد. هر دو پایش را کرد توی یک کفش که یا مریم یا هیچ کس دیگر! از آن طرف اقدس خانم، مادر پیرسالِ حسن، چندان بی میل نبود به مریم. پیش همه می گفت که زن فردا پس فردا باید بزاد. باید جانی داشته باشد یا نه!؟ دنبه ای ازش بلرزد یا نه!؟ با چند تکّه استخوان خالی و یک قدّ لندهور مگر بچّه می شود گذاشت روی خشت!؟

خلاصه مریم خانم شد عروس خانواده ی حسن آقا و عین برق و باد دو بچّه ی دختر و پسر پشت سرهم ردیف شدند و دسته جمعی رفتند قاطی یک زندگی شلوغ و درهم و برهم. امّا این همه ی آن چیزی نبود که مریم می خواست. چند زن بیکار و علّاف از آن هایی که همه جا پلاسند و وِروِرشان غالبا" گوش فلک را پر می کند، آمدند و رفتند و آن قدر توی جفت گوش های مریم خواندند که راضی شد تغییری در حجم و سایز فوق العاده ی بدنش بکند.

" ایکس لارجه؟ نه بابا. برو بالا. دو یا سه ایکس لارج! بنازم بدنشو. بگو ماشاءالله."

با ترس و لرز رفت پیش یک متخصّص قدیمی و دهان به ناله باز کرد:

« دکتر جون دستم به دامنت. خلاصم کن. از این همه پی و دنبه خلاصم کن. قدر یه غول غذا می خورم. دست خودم نیست به خدا. همیشه گشنمه. »

دکتربه آرامی توی صندلی مبلی بزرگش فرو رفت و از بالای عینک ظریفش، هیکل تنومند مریم را از نظر گذراند. خیلی به سرعت هر دو پیشنهادش را رو کرد:

« دوراه بیشتر ندارین سرکارخانم. هر دو شم با جرّاحی ممکنه. اوّلیش اینه که بریم سراغ چربی ها و برشون داریم. تیغه وپوست و زیرِ پوست. توی کوتاه مدّت بد روشی نیست. امّا بعدن کشکل ساز می شه. آن هم برای شما که اشتهاتون همیشه برقراره. پس می ریم سراغ راه بعدی که ریشه ای حلّش کنیم. پایه رو در نظر بگیریم. اشتهاتونو بکشیم. میل به غذا رو توی وجود شما از بین ببریم. اینم عملی نیس مگه این که معده تونو کوچیک کنیم. نصفش کنین. نصفشو بندازیم دور!!! »

و نگاهش را انداخت به مریم تا تاثیر جملاتش را ببیند بخصوص آن آخریه را که با طنز ظریفی رو شده بود.

مریم نترسید امّا بسیار هیجان زده شد. با دنیایی از مجهولات روبرو شد:

« یعنی چی که معده رو نصف کنیم ؟ »

« یعنی این که کاری می کنیم با نصف معده ی فعلی و صد البتّه با اشتهایی خیلی کمتر از الان به غذاخوردنتون برسین و آن وخت بعد چن ماه خواهید دید چه بلایی سر این همه به قول خودتون پی و دنبه می آد؟! »

امّا مورد موهومی همه ی وجود مریم را به هم ریخت. ترس بود. یک جور نگرانی مفرط:

« فقط با نصف معده؟ »

 و بلافاصله ادامه داد. از هیجان سرخ شده بود:

« و لابد بازگشتم نداره. با همون معده ی نصف شده باس تا آخر بریم؟ این شکلیه آقای دکتر؟ »

دکتر لبخندی زد و سرش را به علامت تایید پایین آورد. امّا مریم هنوز قانع نشده بود:

« ضمانتی چیزی آقای کتر! فردا پس فردا آن نصفه ی باقیمانده طوریش نشه؟ نزنه ناکارمون بکنه؟ کارایی نداشته باشه و عفونتی سرطانی چیزی پشت بندش بیاد؟ آقای دکتر نمی خوایین از نگرانی بدرم بیارین؟ »

دکتر این بار جدّی شد. بخصوص از لفظ ضمانت اصلا" خوشش نیامد. خواست تا قال قضیه را بکمد و از دست مشتری خیلی حسّاسش، این مورد خیلی شکّاک، خلاص شود:

« همه چیز دست خودتونه. یه برگه رو پر می کنین و رضایت خودتونو از عمل اعلام می کنین. امضاشم می کنین به اضافه ی اثر انگش مه محض محکم کاریه. خیلی ها بعدن بر می گردن . کلّی ام شاکی ان. نارحتن. معده شونو کامل می خوان. آن نصفه ی از دست رفته رو می خوان. پشیمونن طفلی ها. می زنن زیر گریه و مطبّو به هم می ریزن. داد و هوار راه می نداز. شوهراشون بدترن. حرف از شکایت می زنن. امّا خانوم مطمئن باشین ما کارمونو بلدیم. ما شما رو خوب می کنیم. اشتهاتونو کور می کنیم. یه نصف روزم بیشتر کار نداره. خود عمله یه ساعت بیشتر نمی کشه. یه شبم ماندگار بیمارستانین و آن وخت تا آخر عمر راحتِ راحتین. هیکلتونم می شه اصل باربی! خودِ باربی! »

فردای عمل مرخّص شد. امّا عجیب زار و نحیف شده بود. وقتی توی آیینه خودش را نگاه کرد، غرق حیرت شد. عین مرده شده بود. گچِ خالی. سفیدِ سفید. درد داشت. درد عجیبی درست از وسط شکمش شروع می شد و نفسش را می برید. ناله و زاری اش تمامی نداشت. حسن بنده ی خدا روز که خانه نبود شب هم که خسته و کوفته از راه می رسید، صدای آه و ناله ی مریم را می شنید. آدم صاف و ساده این شکلیه دیگر! این ناله ها را می گذاشت به حساب دردهای ماهانه ی زنش و نهایت امر می رفت سراغ یخچال و با چند قرص آرامبخش پیش زنش بر می گشت و به زور به خوردش می داد. عاشقش بود طفلی. با همه ی وجود می خواستش.

درد خیلی زود محو شد. در کمال خوش بختی اشتهایش را هم از دست داد امّا خوشحالی اش چندان دوامی نداشت. حالا هر چقدر غذ می خورد، هر چند کم، همان را بر می گزداند. عق می زد وحشتناک. شکم خالی و عق هایی برآمده درست از وسط معده اش. معده ای که عین جگر زلیخا تکّه تکّه شده بود. زار و نالان می افتاد توی رختخواب و نگاه های پر از ناراحتی و حیرت حسن را بی پاسخ می گذاشت. طفلی حسن همین استفراغ ها و عق های پر سرو صدا را گذاشت به حساب یک حاملگی دیگر و گیج و منگ منتظر بالا آمدن شکم زنش شد. مریم هم از خدا خواسته صدایش را درنیاورد. شوهر این همه پپه نوبره به خدا.

مریم وزن کم کرد. به قول دکتر، یک باربی تمام عیار شد. همه انگشت به دهان مانده بودند. هیکل زمخت صد و بیست کیلویی اش، آن کوهِ بدفرم گوشت و چربی، به چیزی در مایه های هفتاد مختصری بالا یا پایین تبدیل شده بود. از حجم و تعداد استفراغ ها کم شده بود امّا حال و حکایت زن بینوا تمام شدنی نیود. مورد عجیبی این بار ترس را جایگزین تکام حالات روانی مریم کرد. هیچ اشتهایی نداشت. گاه می شد توی بیست و چهار ساعت، یک وعده غذا نمی خورد. آن هم چه وعده ای. ناقص و بی حال. کم جان. یک لقمه نان و پنیر. چند قاشق آش و یا یک کتلت کوچولو گیر کرده به چنگال بانوی نحیف خانه. آن هم به شرط این که بُدو بُدو نروئ سمت دستشویی و با سر و صدا، وعده ی ناچیز را بر نگرداند.

نگرانی غالب شد. رفت پیش یک دکتر دیگر و دکترهای دیگر. تشخیصشان یکسان نبود. هرکدام چیزی بلغور می کردند. تا این که رفت پیش یک متخّصص داخلی و آقای دکتر دستور یک اندوسکوپی دقیق داد و چند آزمایش مفصّل دیگر خواست. جواب آزمایش ها، اخم دکتر را در پی داش. این جور وقت ها، طبق قاعده پیش می روند. یعنی مریض را می فرستند ئنبال نخود سیاه و اصل قضیه را برای یکی از نزدیکان مریض فاش می کنند. مریم وقتی گریه ی پرسرو صدای حسن ا از داخل اتاق دکتر شنید نتوانست تحمّل کند. خودش را داخل اتاق انداخت. حسن به پهنای صورتش اشک می ریخت. مچاله شده بود. حیران بود. سوخته و درب و داغان.

معده ی مریم خانم مستعد یک سرطان بدخیم بود. چگونه می شود توضیح داد؟ مثالی می شود زد. لانه ی زنبور و چوب. می گوین چوب توی لانه ی زنبورها نکنید. تحریکشان نکنید.قبل از عمل جرّاحی، غدّه ی مریم ته معده شان جا خوش کرده به قولی آرام و بی حرکت متمده بود تا این که تیغ به معده می خورد و غدّه هم از خواب خوش بیدار می شود و سرِ سه سوت همه ی آن نصفه ی باقیمانده را گیر می اندازد. ختم ماجرا خوفناک بود. پر از ناامیدی. پر از غصّه. حکایتِ رفتن بود. دکترها آب پاکی روی دست مریم و حسن ریختند. بنا را گذاشتند بر دو ماه. مریم خانم فقط شصت فرصت زندگی داشت.

...

...

...

مریم را با هواپیما به مشهد رساندند. وقتی گنبد طلایی حضرت را دید، گریه اش گرفت. خواست بلند شود امّا توانی نداشت. اشکش سرازیر شد. روی ویلچر بردند. خاله منیره هولش می داد. ویلچرش را. اشتیاق عجیبی داشت. دستش را دراز کرد. موج جمعیت تمامی نداشت. ناموفّق بود. یک بار دیگر امتحان کرد و این بار دستش به ضریح رسید. خک بود. دلچسب. محکم گرفت و خودش را نزدیک تر برد.

حالا داخل ضریح را می دید. نور سبزی فضای داخل ضریح را روشن می کرد. رنگ گرم درخشانی که حالش را خوب می کرد. مریم آن چه را که به دستش بسته بود، باز کرد. کیسه ی کوچکی بود. باقی طلاهایش بود. همه وقف امام رضا! تک به تک داخل ضریح انداخت. در یک چشم به هم زدن لابلای آن همه اسکناس ریز و درشت، گم شدند. باز هم اشک از چشمان مریم جوشید.

 

تمام

امیر تقی نژاد

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo