تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب مرداد 1394

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

موبایل

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-11:19 ب.ظ

موبایل  

 

تعجّب کردم. خیره شدم به خرس کوچولویی که به جایی وصل بود. همه چیز دستم آمد. خرس کوچولو به موبایل خانم محترمی وصل بود. کم سنّ و سالی نداشت. بین پنجاه و شصت. هیچ تلاشی برای پنهان کردن خرس کوچولو نمی کرد. از پشت گوشی طرز تهیّه کیک مخصوصی را می پرسید. آرد یک پیاله، شکر یک ... حیرتم با دیدن دخترک ریز جثّه ای که کنار همان خانم محترم ورجه وورجه می کرد، صد چندان شد. این که انگشتان کوچولویش دور تلفن همراه بزرگش را بگیرد و آن را تا نزدیکی گوشش ببرد و مشق آن روز را از همکلاسی اش بپرسد، کار چندان راحتی نمی نمود. تقلّای بچّه دیدنی بود. کم مانده بود اشکش را دربیاورد.

روی یکی از صندلی هایی که وسط راهروهای عریض و طویل مجتمع تجاری گذاشته بودند، نشستم و محو پسرکی شدم که توی هپروت سیر می کرد. پشت سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشمانش را بسته بود. جفت گوش هایش مشغول بودند. مسیر سیم را تعقیب کردم. به جایی بین سگک عظیم الجثّه ی کمربندش و کیف موبایلش رسیدم. موبایلش خدمات رسانی می کرد. موسیقی پسرک کم آمده بود. به مدد آمده بود این پدیده ی تکنولوژی.

چند متری آن طرف تر سر و صدایی توجّهم را جلب کرد. به عادت ایرانی های کنجکاو پیش رفتم. دعوا معوایی نبود. حکایت دو پسرک پر شر و شور در دو طرف یک تلفن همراه بود. گرمِ یک بازی پرهیجان بودند. یک بازی پر از مثلّث و مربع های رنگی. سه به سه این شکل های رنگی را از بین می بردند. هیجانشان تمامی نداشت.

همسرم گرمِ انتخاب بود. کوهی ار لباس روی میز فروشنده جمع شده بود. از مجتمع بیرون زدم. قدم زنان تا پارکی رفتم. آرامش خوبی برقرار بود. نیمکتی را انتخاب کردم که رو به حوض بزرگ پارک بود. قامت نارنجی پوشی ازم اجازه خواست تا کنارم بنشیند و بلافاصله همراه درب و داغانش به صدا درآمد. قدیمی بود. بی صفحه ی رنگی و بی دوربین با کلّی پیکسل. می خواستم صحبت های عاشقانه ی رفتگر جوان را نشنوم. ممکن نبود. محو تقلّای یک عاشق زحمت کش شدم. ده ها بار گوشی را جابجا کرد. از این گوش به آن یکی. هیجانش تمامی نداشت. حکایت نامزد بازی بود. موبایل واسطه ی ردّ و بدل شدن دل و قلوه شده بود. یک بده بستان عاشقانه. تکنولوژی دریچه ی عشق را می گشاید.

کی دورتر معامله ای سر می گرفت. جوانی قدبلند با قیافه ای موجّه می زد توی سر مالش. مورد معامله موبایلی بود داخل جعبه و خریدار مرد میان سالی با ساکی روی دوش. تابلو بود چند ساعتی ست تهران رسیده و بلافاصله گیر افتاده. گیر بد نفری افتاده بود. حکایت کلاه برداری بود و سیگنال های من زودتر از همه به کارافتاده بود. خودم را کنار خریدار رساندم و قصّه را خلاصه وار توی گوشش خواندم امّا قیمتی که فروشنده گفته بود بدجور گول زننده بود. اسکناس ها که ردّ و بدل شد فروشنده در کسری از ثانیه ناپدید شد. قیافه ی خریدار تماشایی بود. حرکاتش همینطور. چند دقیقه ای صرف روشن کردن موبایل کرد. فایده ای نداشت. به سرعت پشتش را باز کرد. نماندم تا باقی قصّه را ببینم. قصّه ای تلخ، تکراری امّا همیشگی. چیزی داخل گوشی نیست. اگر هم هست شبیه تکّه ای آهن یا سنگ یا هرچیزی غیر از آی سی و مدار چاپی و دیود و ترانزیستور است. صدای گریه ی خریدار توی گوش هایم بود. دارو ندارش را به تکّه ای آهن یا سنگ بخشیده بود.

تاب نیاوردم. از پارک بیرون زدم. چند مغازه ی فروش و تعمیر موبایل جلوی چشمانم بودند. ویترین های جالبی زده بودند. تنوّع موبایل ها خیره کننده بود. غالبا" صفحه لمسی باکلاس ترش اندرویدی، فول امکانات با کلّی حافظه و کلّی امکانات بازی و چندین و چندین برنامه ی حساب و کتاب و کلّی اطّلاعات جورواجور. گیج تکنولوژی پیش رویم بودم که همراهم به صدا درآمد. زنم بود. گویا خریدش تمام شده بود و حالا دنبال من می گشت. سریع سوالی توی ذهنم آمد و سریع به جوابش رسیدم. بی موبایل زندگی ممکن است و جوابش : ممکن است امّا نه به این راحتی.

خدا باعث و بانی اش را بیامرزد. نور به قبرش ببارد.روحش از آن بالا این همه موبایل به دست را ببیند و سرسام نگیرد خوب است.

     

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo