تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب آبان 1394

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

شیعه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 3 آبان 1394-09:11 ب.ظ


 

تصویر چندان غریبی نیست. چند جنازه با سر و صورتی خونین میان حوضچه ای از خون شکل هندسی ناموزونی تشکیل داده اند. تصویر آشنا تر می شود. چند فرد سراپا مسلّح با صورت هایی  نامعلوم، جوان مصمّمی را میان خود گرفته اند. حکایت شکار و شکارچی تداعی می شود. امّا شکارچیان بدجور به هم ریخته اند. انگار به چیزی شک دارند. شکّ نافرمی که ضرب مختصر نوک انگشتان جنایتکارشان را روی ماشه ی سلاح های اهدایی سعودی و قطری با مکثی ناخوشایند روبرو کرده است. شک به سنّی یا شیعه بودن جوان پیش رویشان دارند. جوانی که ترس توی صورتش دیده نمی شود.آرامش عجیبی دارد. هر از چند گاهی به جنازه ی هم قطارانش نگاهی می اندازد. دانشجویان افسری اسپایکر که انگار گناه بزرگی داشته اند. شیعه بوده اند گویا. شیعیانی که دیگر زنده نیستند. سپرده شده اند به آسمان ها. پروازی اجباری آغاز کرده اند.

بازی آغاز می شود. امتحانی در پیش است. بین زنده یا مرده بودن خط باریکی کشیده اند. خطّی که با مذهب کار دارد. مرزی که به دو سمت سنّی یا شیعه بودن می رسد. سنّی بودی زنده می مانی. احتمالا" یکی از ماها می شوی  و دنبال شیعیان دیگری می افتی. که زنده زنده سر از تنشان جدا کنی یا این که زنده زنده برشته شان کنی و خاکسترشان را به باد بدهی یا اگر دلی قدری رئوف تر داشتی یک یا دو گلوله توی بناگوششان خالی کنی و مغزشان را با خاک و رمل سوریه و عراق قاطی کنی. و اگر شیعه بودی که تکلیف معلوم است. با چند مشت و لگد نفست را می برند و آن وقت که به زانو شدی، ثانیه ها را می شمری و به سرب داغی که قرار است محتویات سرت را به هم بریزد، فکر می کنی.

جوان رو به قبله می ایستد. آرامشش دیوانه کننده است. اذان و اقامه ی دلنشینی می خواند. شکارچیان دل توی دلشان نیست. محو حرکات آرام جوان شده اند. سکوت هولناکی حاکم است. افق زیر بار نگاه نافذ جوان از هم می پاشد. رنگ خون به خود می گیرد. تکبیره الاحرام غرّایی شنیده می شود و جوان حمد را زمزمه می کند. امتحان تمام می شود. دستان جوان دروغ بلد نیستند. دروغی که بیشتر از مصلحت می ارزید. دروغی که زنده ماندنش را تضمین می کرد. وقتی دستان قرص و محکمش در هم قفل نشدند و جلوی بدنش قرار نگرفتند، همهمه ای درگرفت. شوری به پا شد. نعره های عصبیت و شکست از حنجره های دواعش بیرون زد.

به فاصله ی چند ثانیه جوان را به دو زانو کردند و چند گلوله توی سرش خالی کردند. حال غریبی بود. چهره ی تمام نمای مظلومیت جلوی چشمانم بود. مظلومیت شیعه.

شیعه ...    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo