تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مطالب بهمن 1397

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

برف

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 23 بهمن 1397-09:18 ق.ظ

 

 

برف

 

خیره شد. به پهنه ی سفیدرنگ پیش رویش خیره شد. آفتاب کم رمق زمستانی تن و جان خسته و سرمازده اش را گرم نمی کرد. نبض روی شقیقه اش بدجور می زد. برف آن قدر سفید و زیبا حالا آغوش بازکرده بود تا هیکل شکیل و خوش فرم او را بیکباره ببلعد. می دانست هر توقّف هرچند کم و مختصر، بیشتر و بیشتر او را به مرگی تدریجی، سرد و هولناک نزدیک می کند. تمام امیدش به این بود که تا قبل از خزیدن آفتاب پشت کوه هایی که خیلی دور نشان می دادند خودش را به جنگل برساند. انگشتانش چندان حسّی برای لمس قوطی کبریت ته جیبش نداشتند. قوطی کوچکی که تنها چهار چوب کبریت داشت. همه ی امیدش.

هیکل درشتش انبوه برف  ها را کنار می زد. این همه تقلّا ذرّه ای از سرمای دور و برش کم نمی کرد. احساس می کرد تخم چشمانش در حال یخ زدن است. بدنش لرزی نداشت امّا ضرب صدها و صدها سوزن را روی پوستش حس می کرد.

حالا آخرین امیدش به این بود که چشم انداز دور و غریب جنگل را ببیند. جسم یخ زده اش را به اوّلین درخت جنگل می رساند، الباقی داستان جفت و جور می شد. چند شاخ و برگ خشک و یک چوب کبریت سرحال و آماده و پشت بندش آتشی گرمابخش. آن وقت زندگی بود که یک بار دیگر به وی لبخند می زد.

در جنگل از تنوّع رنگی خبری نبود. سفید تنها رنگ موجود بود. قامت ایستاده ی درخت ها پوشیده از برف، ردیف بی نظم درخشانی را پیش چشمانش ظاهر می کرد. ردیف بی نظمی که حالش را تمام و کمال خوب می کرد.

در فضای کم برف زیر درخت ها شروع کرد به گشتن. به زحمت مختصری شاخ و برگ یافت و با احتیاط آن ها را روی هم چید. زندگی مجدّد در گروی سرعت و دقّتی بود که الان باید به خرج می داد. دستکش را جدا کرد و با ناامیدی گوگرد اوّلین چوب کبریت را با قسمت زبر قوطی آشنا کرد. گوگرد سوخت بی آن که آتشی بگیراند.

با هیجان سراغ دوّمین چوب کبریت رفت. آدرنالین خونش بالا رفته بود. حال گُرگرفتگی داشت. چوب کبریت دوّم نم کشیده بود. ردّ گوگرد نم کشیده روی زبری قوطی کبریت ماند. بی طاقتی و استرس به اضافه ی سرمایی که انگشتانش را کبود کرده بود، چوب کبریت سوّم را به باد فنا داد.

حالا یاد دعاهایی افتاده بود که مادرش یادش داده بود. بلند بلند آن ها را می خواند. داد می زد. خدا را می خواست. خدا را در قالب آخرین چوب کبریت می دید. شعله ی کم جان ِ آخرین چوب کبریت را با توده ی شاخ و برگ ها آشنا کرد. و گرفت. آتش هرچند کم جان ظاهر شد. بی اراده دور شاخ و برگ ها را گرفت و دستانش را حایل آن ها قرار داد. بوی دود توی دماغش پیچید و هم زمان برف جمع شده روی اوّلین شاخه ی بالای سرش، بی هیچ صدایی روی توده ی شاخ و برگ سرید و آتشی را که در حال گُر گرفتن بود، خاموش کرد. ده دقیقه ی تمام زار زد و به زمین و زمان فحش داد. بعد بی هیچ حرفی کنار آتشی که ناکار شده بود دراز کشید. دیگر سردش نبود. آماده ی خواب شد. خواب ابدی ...

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo